close
تبلیغات در اینترنت
آیا اسلام از راه شمشیر به ایران تحمیل شد؟!|یاداشت‌های میثم بارانی

آیا اسلام از راه شمشیر به ایران تحمیل شد؟!|یاداشت‌های میثم بارانی

تازه ترین انتشار یافته ها
پیغام مدیر
خوش آمدید| مطالب این یاداشت‌نگار عموماً نوشته ها و برداشت ها و تحلیل‌های نویسنده از موضوعات مختلف و یا نکات قابل تامل همراه با مطالب مهم و بااهمیت می‌باشند|امیداورم که مفید واقع گردند.
 آیا اسلام از راه شمشیر به ایران تحمیل شد؟!

آیا اسلام از راه شمشیر به ایران تحمیل شد؟!

ماجرای دعوت ایرانیان به اسلام، به روزگار پیامبر (صلی الله علیه وآله وصحبه وسلم) برمی گردد؛ آن گاه که در ضمن نامه ای به «خسرو پرویز» وی را به اسلام فراخواند و وی نامۀ پیامبر اسلام را پاره کرد و به نمایندۀ خود در «یمن»، که وی را «باذان» می گفتند، دستور داد تا پیامبر را دستگیر کند و به نزد او برد! اما، وقتی که فرستادگانِ «باذان» نزد پیامبر رسیدند و از او خواستند تا به همراه ایشان نزد «خسرو پرویز» برود، پیامبر به آنان فرمود: «اکنون بروید و فردا نزد من آیید.» و به ایشان خبر داد که «خسرو پرویز» به فرمان پسرش «شیرویه» به قتل رسیده است! (و لذا، مأموریت شما ملغی شد). ... مأمورانِ «باذان» که با خودداری پیامبر از آمدن و این خبر عجیب روبه رو شدند، برای کسب دستور جدید، به یمن بازگشتند؛ و این در حالی بود که هنوز اخبار کشته شدن «خسرو پرویز» بدانجا نرسیده بود. آنان این خبر را به «باذان» گزارش دادند.

پس از چند روز، پیکی از ایران رسید و این خبر را تصدیق کرد! بنابراین، «باذان» و همراهان وی دانستند که - با توجه به بُعد مسافت بین ایران و مدینه- پیامبر اسلام (صلی الله علیه وسلم) جز به الهام الهی نمی توانسته است از آن حادثه باخبر شود. در نتیجه، همگی به اسلام گرویدند. و اینان نخستین گروه ایرانی ای بودند که با میل و رغبت، اسلام را پذیرفتند.[1]


اما، خلاصۀ ماجرای درگیری مسلمانان با سپاه ایران:
پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه وآله وصحبه وسلم)، گروهی از قبایل عرب که در حجاز و عراق و یمن می زیستند، با پیامبرنمایانی نظیر «مسیلمه» و «سَجاح» هم پیمان شدند و دست به فتنه و آشوب زدند. در این هنگام، ابوبکر صدیق (خلیفۀ وقت اسلام) «خالد بن ولید» را مأمور آرام کردن آنان ساخت. «خالد» نیز با برخی از این قبایل «مصالحه» کرد و با گروهی دیگر کارش به جنگ کشید. نهایتاً، «سواد» و «حیره» در عراق را به تصرف درآورد. ا
ین درحالی بود که «دولت ساسانی» از این قبایل آشوبگر علیه اسلام حمایت می کرد. همین امر موجب شد تا سپاه اسلام با دولت ساسانی درگیر شود (که نتیجۀ آن، جنگ هایی بود چون «ذاتُ السَّلاسِل» در بین النهرین). نهایتاً، جنگ به داخل ایران کشیده شد و دولت ساسانی سرنگون گشت.[2]
بنابراین، کسی که به دیدۀ انصاف به مطالعۀ تاریخ بنگرد، با «دکتر زرّین کوب» هم نوا خواهد شد که: «سبب آمدن خالد به عراق، چنان که از تأمل در قرائن بر می آید، تنبیه اعراب عراق و هم پیمانان اهل ردّه [= مرتدان] بوده است لیکن ناچار منتهی به تصادم با لشکریان ایران شده و جنگها و فتحهای اسلام از آن میان پدید آمده است».[3]
بنابراین، این خود دولت ساسانی بود که جنگ افروزی کردند. علاوه بر این، حتی مردم «حیره» و بسیاری از ایرانیان نیز از جنگ مسلمانان با دولت ساسانی خشنود بودند، و از آن به منزلۀ «نبردی نجات بخش» برای تودۀ مردم یاد کردند. «یحیی بن آدم» در کتاب «الخراج» آورده است که رؤسای «سوادِ» عراق، پس از پیروزی مسلمانان، به خلیفۀ وقت چنین گفتند:

«وضع ما چنان بود که پارسیان بر ما چیره شدند و در حقّ ما آسیب و بدی روا داشتند و از بدیها و ستمهای ایشان سخت گفتند تا به جایی که از نوامیس و زنان خود یاد کردند! آنگاه به خلیفه گفتند: چون خدا شما را به دیار ما آورد از آمدنتان شادمان شدیم و نه شما را از کاری باز داشتیم و نه با شما کارزار کردیم تا آنان را از سرزمین ما بیرون راندید.»[4]


پروفسور «توماس آرنولد» در کتاب ارزندۀ «تاریخ گسترش اسلام» می نویسد:
«زجر و شکنجه و تجسّسِ عقاید و دین در تمام مردم (ایران) یک نوع حسّ تنفّر علیه دین رسمی زرتشتی و خاندان پادشاهی، که به تحمیل آن بر مردم کمک می نمود، به وجود آورده بود و موجب آن شده بود که فتح اعراب به صورت یک نوع نجات و رهایی و آزادی جلوه نماید.»[5]
این شواهد نشان می دهد که مردم ایران از حکومت ستمگرانۀ «یزگرد» و اوضاع دینیِ آن روزگار راضی نبودند و به همین دلیل بود که پادشاه را در برابر سپاه اسلام تنها گذاشتند و ارتش ایران نیز به دفاع جدّی برنخاست؛ زیرا، مورخان گزارش نموده اند که چهار هزار سپاه ایرانی، که آنان را «سپاه شاهنشاه» (یا به اصطلاح «گارد سلطنتی») می گفتند، از «ابوموسی» فرماندۀ مسلمانان امان خواستند که به سپاه اسلام بپیوندند و در محاصرۀ «شوشتر»، مسلمین را یاری کردند و همگی اسلام آوردند و سپس در «کوفه» مسکن گزیدند. (به گزارش کتاب معروف «فتوح البلدان»، اثر مورخ «بلاذُری»[6].)


مهم تر از همه اینکه هیچگاه شکست نظامی موجب نشد که ایرانیان باستان، دین خود را رها کنند. مگر ایرانیان در یورش «اسکندرمقدونی» از یونانیان شکست نخوردند؟ ولی آیا آداب و رسوم یونانیان را پذیرفتند؟
پس، به چه دلیل ایرانیان گروه گروه به اسلام گرویدند و جزو مدافعان بزرگ آن شدند؟
نمونه هایی از این دست عبارتند از: مفسران بزرگ قرآن (طبری، زمخشری، بیضاوی، فخر رازی، نیشابوری و ...)؛ محدثان جوامع حدیث نبوی (بخاری، ابن ماجۀ قزوینی، ابوداود سجستانی، تِرمذی و ...).
چه دلیلی داشت که حتی در ادبیات عرب، ایرانیانی چون «سیبویۀ پارسی»، «ابوعلی فارسی»، «عبدالقادر جُرجانی»، «فیروزآبادی» و دیگران، خدمات شایانی به زبان عربی نمایند؟ آیا این دستاورد، دستاوردِ دینی بود که به زور شمشیر بر آنها تحمیل شده بود؟!

از اینها گذشته، به گواهی تاریخ، پس از ورود اسلام به ایران، زرتشتیان ایران اجازه داشتند تا آیین زرتشتی و آتشکده های خویش را نگه دارند، و آنان شاهد هیچ گونه اجباری در تغییر دین خود از سوی مسلمانان نبودند؛ تا جایی که آتشکده های آنان قرن های متمادی همچنان مصون از هر گونه گزندی باقی ماند.

پروفسور «ادوارد براون» در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» چنین می نویسد: «چه بسا تصور کنند که جنگجویان اسلام، اقوام و ممالک مفتوحه را در انتخاب یکی از دو راه مخیّر می ساختند: اول قرآن، دوم شمشیر! ولی این تصور صحیح نیست زیرا گبر و ترسا و یهود اجازه داشتند آئین خود را نگه دارند و فقط مجبوربه دادن جزیه (مالیات سرانه) بودند و این ترتیب کاملاً عادلانه بود زیرا اَتباع غیر مُسلمِ خلفا، از شرکت در غزوات و دادن خمس و زکات، که بر امت پیامبر فرض بود، معافیت داشتند [و همچنین، با دادن جزیه، آزادی و حفظ جان و مالشان تضمین می شد].»[7]
«ادوارد براون» در ادامه می گوید: «مسلّم است که قسمت اعظم کسانی که تغییر مذهب دادند، به طیب خاطر و به اختیار و ارادۀ خودشان بود. پس از شکست ایران در «قادسیه»، فی المثل چهار هزار سرباز دیلمی (نزدیک بحر خزر) پس از مشاوره تصمیم گرفتند به میل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند. این عده در تسخیر «جلولا» به تازیان کمک کردند و سپس با مسلمین در کوفه سکونت اختیار کردند و اشخاص دیگر نیز گروه گروه به رضا و رغبت، به اسلام گرویدند.»[8]

این از رفتار مسلمانان در برابر دشمنان شکست خورده. اما، اکنون بیایید خلاصه وار به رفتار خسروپرویز (پادشاه ایران) در برابر رقیبانِ شکست خورده اش نیز نظری بیفکنیم: ايرانيان آتش پرست، پس از بدست گرفتن قدرت در سرزمين روم، برای از بين بردن مسيحيت، به فجيع‌ترين ستم ها دست می‌زدند؛ مثلاً به شعاير و مقدسات دینی توهين می‌شد، و عبادتگاه‌ها تخريب می‌شد. حدود 100هزار مسيحی به قتل رسیدند. در همه جا آتشكده ساخته شد، پرستش آتش و آفتاب با زور سرنيزه رواج یافت. صليب مقدس (كه بر اساس اعتقاد مسیحیان، مسيح روی آن به دار آويخته شده بود) از روم به مداين انتقال یافت.
« ادوارد گبن » در اين باره می‌نويسد: « اگر اهداف خسروپرویز، اهداف نيک و درستی ‌بودند، پس از شكست دادن فوكاس، با رومی ها صلح می‌كرد و از هراکلیتوس به عنوان دوست خود استقبال می‌نمود؛ زيرا هراکلیتوس، به انتقام موريس قیام كرده بود. اما خسروپرویز، با ادامه جنگ، چهره واقعی خود را نشان داد.»[9]

در این حال، ميان ظلم و ستمِ پادشاه ايران و روم چه تفاوتی وجود داشت، و پادشاه فاتحِ ايران، خود را چقدر بزرگ می‌پنداشت؟ پاسخ اين سؤال از نامه‌ای روشن می‌شود كه خسرو پرويز از بيت المقدس برای هرقل فرستاد. متن نامه چنين است:

«از بزرگترين خدايگان روی زمين يعنی از طرف خسرو، مالک تمام روی زمين، به آن غلام و بندۀ بی شعور، یعنی هرقل. تو می‌گويی كه بر خدايت اعتماد و توکل داری؛ پس چرا خدای تو، نتوانست اورشليم (بيت المقدس) را از دست من بگيرد؟» ☪در ضمن، درست است رفتار برخی از فرمانروایان «اُموی» (چون «یزید»، «حجاج بن یوسف»، «عبدالملک مروان» و غیره) شایسته نبوده است، اما نمی توان این را به قرآن و اسلام ربط داد؛ زیرا، آنان حتی با خاندان ارجمند پیامبر (صلی الله علیه وآله وصحبه وسلم) نیز درافتادند! چرا کسی نیست که از «سلمان فارسی» بدگویی کند (او که از سوی خلیفۀ مسلمین، فرمانروایی «مداین» را به عهده گرفت)؟
گویا مردم خبر ندارند که پیامبر بزرگوار اسلام ( صلی الله علیه وآله وصحبه وسلم ) در آخرین حجّ خود، در حضور هزاران مسلمان در خصوص «برابری عرب و عجم» چنین گفت: « لا فُضِّلَ عربیٌّ علی عجمیً و لا عجمیٌ علی عربیً إلا بتقوَی الله»: هیچ عربی بر عجم و هیچ عجمی بر عرب برتری نیافت، جز در سایۀ تقوای الهی.[10]
و نیز دست خود را بر شانۀ سلمان فارسی گذاشت و فرمود: « لَوْ كَانَ الإِيمَانُ بِالثُّرَيَّا لَتَنَاوَلَهُ رِجَالٌ مِنْ هَؤُلَاءِ » : اگر ايمان‌ در ستارۀ‌ ثريا باشد، مردانی‌ از اینها [= اهل فارس] بدان دست خواهند یافت.[11]
ناگفته نماند که، مبارزات مسلمانان همواره جنبۀ دفاعی داشته و در نتیجۀ دفع ظلم دشمنانشان بوده است و بس. به عنوان مثال، بعد از آنکه در هفتاد و چند آیه به مؤمنان دستور خودداری از جنگ داده شد، سرانجام در سال دوم هجری (و بعد از تحمل آن همه نامرادی از دشمنانشان)، آیه زیر اولین آیه ای است که به مسلمانان دستور جهاد می دهد: [أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا] به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شده، رخصت [جهاد] داده شده است چرا كه مورد ظلم قرار گرفته‏اند. (حج/39)
و این هم آیۀ دیگری که دلیل مبارزات مسلمانان را بیان می فرماید: [أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَّكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ] ‏ آيا با مردمانی نمی‌جنگيد كه پيمان های خود را [ مكرّراً ] شكسته‌اند و [ قبلاً نيز ايشان بودند كه] تصميم به اخراج پيغمبر [ از مكّه ] گرفته‌اند و [ هم ايشان بودند كه ] نخستين بار [ اذيّت و آزار و تجاوز و تعدّی به جان و مالِ ] شما را آغاز كرده‌اند؟ (توبه/13)

دکتر «گوستاولوبونِ» فرانسوی، در باب گسترش اسلام در بلاد مختلف جهان، چنین می گوید:
«پیشرفت سریع قرآن موجب شده که مورخینِ دشمن اسلام، این پیشرفت را معلول دو چیز بدانند. یکی آزادی هایی که در این دین موجود است و دیگر زور شمشیر! ولی باید دانست که این نسبت های ناروا روی پایه و اساس صحیحی نیست ... رسم عربها این بود که هر کجا را فتح می کردند، مردم آنجا را در دین خود آزاد می گذاردند و این که مردم مسیحی از دین خود دست برمی داشتند و به دین اسلام می گرویدند و زبان عرب را بر زبان مادری خود ترجیح می دادند، بدان جهت بود که عدل و دادی را که از آن عربهای فاتح می دیدند، مانندش را از زمامداران پیشین خود ندیده بودند. تاریخ این مطلب را ثابت کرده که ادیان به زور شمشیر پیشرفت نکرده اند.»[12]

برگرفته از مقالۀ «اسلام پذیری ایرانیان»
✍محقق: مصطفی حسینی طباطبایی
(با تلخیص و دخل و تصرّف و اضافات)

===یاداشتها و منابع===
[1] . بنگرید به: «الکامل فی التاریخ»، ابناثیر، ج 2، ص 165 و 146 (چاپ بیروت)؛ و نیز «تاریخ ابن خلدون»، ج 2، ص 792 و 794 (چاپ بیروت).
[2] . به اعتراف مورخّان پُرآوازه ای همچون طبری، ابن اثیر، ابن خلدون و بَلاذُری. [3]
تاریخ ایران بعد از اسلام، زرینکوب، ص 295. [4] .
الخراج، یحیی بن آدم، ص 50؛ مقایسه شود با: الأموال، ابوعبید قاسم بن سلّام، ص 204 (چاپ مصر). [5]
تاریخ گسترش اسلام، توماس آرنولد، ترجمۀ دکتر ابوالفضل عزّتی، ص 149 (چاپ دانشگاه تهران). [6] .
فتوح البلدان، بلاذُری (بخش مربوط به ایران)، ترجمۀ دکتر آذرتاش آذرنوش، ص 30 و 41. [7]
تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ترجمۀ علی پاشا صالح، ج 1، ص 297. [8]
همان. [9].
The History of the Decline and Fall of the Roman Empire, (5/74) [10]
تاریخ الیعقوبی، احمد بن أبی یعقوب، ص 110 (چاپ بیروت)؛ مقایسه شود با ترجمۀ آن به قلم دکتر محمد ابراهیم آیتی، ج 1، ص 504. [11]
سنن الترمذی/3310، باب: و من سورة الجمعة؛ [حكم الألباني: صحيح]. [12]
تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون، ترجمۀ هاشم حسینی، ص 144 و 145


بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی